تبليغاتX
شبهای روشن
روز رفت...اما ستاره ها هستند...
فراز

فرود

اوج

سیاه

 سفید

رنگ رنگ

شهر ما پیشکش عظمت شما

 

رونوشت به مهاجران زاینده رود که سرم را بالا و پایین میبرند با رقصشان در آسمان زمستان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 5:57 بعد از ظهر  توسط زهرا 

و  اکثرهم ، به  لایعقلون  خلاصه نمیشوند

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط زهرا 

یکشنبه ها

طعم گس خرمالو میدهد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 3:50 بعد از ظهر  توسط زهرا 

پس اگر قرار باشد بلبلی چهچهه نزند

و گیس بلندی هم وجود نداشته باشد

سرنوشت بشرو  شعر ناب فارسی چه می شود؟

 

مردشور روزگاری را ببرد

که به جای شراب ناب

الکل سگی به خورد شاعرش می دهد

تا کله پا شودو به جای سرودن با شکوه ترین قصیده ها

به میز بخوردو بشقاب ها و لیوان را بشکند

و به فامیل های زنش فحش های رکیک بدهد

                                  

                                                                       حسین پناهی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط زهرا 

از اون شباس که دوس دارم شلوار جین برفیمو پام کنمو بولوز توسیو سفید راه راهمو تن کنم که  کلاه داره و دو تا جیب.بعد لا به لای لنگه به لنگه های جورابام اون جوراب رنگی رنگیامو پیدا کنم که انگشتیه و هیچ انگشتیم جای اون یکی رو تنگ نمی کنه و تا بالای زانوهام بیارموشون بالا.بعد مثلا بگردم دمبال یه کلاهی که امشب بهم بیاد و یه شال گردنی که بهش بیادو بلند باشه تا سر زانوهامو گرم.بعد یه کت زیپ دار بندازم رو دست چپم که اگه سردم شد با زیپش بازی کنمو بگردم دمبال چکمه های مشکیمو بی هیچ سرو صدایی بزنم از خونه بیرونو بعد از سر کوچه برگردم دوربینو پایمو بردارمو پیاده برم تا میدون!اونقدر دور میدون بتابمو بتابمو از سرما بلرزم تادستام کبود شنو خسته بشینم وسط میدون که همه جا پیدا باشه ودستامو سر بدم توی جیبمو و درد بگیرن دستام از سرما!بعد مثلا وختی من حواسم نیست بارون بیادو من فکنم که دارم گریه می کنمو بعد یه پسر بچه آکاردئون بزنه و من توی شالم ها کنم که گرم شمو و صبح بشه و میدون شولوغ!بعد من بزنم بیرونو توی دلم داد بکشمو با هر منطقی که شده آدما رو قانع کنم که حالم از همشون بهم می خوره 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

دل تنگم برای تو که عصر هجده سالگیت ما را تنها گذاشتی و رفتی...

 

 

 

 

و بعد از رفتنت لیوان آب و قرص های رنگیت جا مانده بود روی طاقچه...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

 

کاش می شد افتاد توی همین بیراهه ها و رفت … کاش می شد به این جاده ها فکر نکرد و نگرانش نبود!کاش این مسیرهای تکراری پاک می شد از همه جا !کاش تاکسی بعدی که نگه می دارد با بوقش نپرسد کجا؟تا من سوار شوم و در آب معدنیم را باز کنم و عینکم را بردارم و بپرسم جناب ببخشید مسیرتان به آخر دنیا هم می خورد؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 7:47 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

 

دهگان عمرت دو شد..

به خودم می خندم!بیست تا شمع و فشفشه و بادبادک برای بیست ساله شدنت کافی نیست !می بینی؟مانده ام چطور بیست سالگیت را جشن بگیرم!یک آدم هر چقدر هم تلاش کند با بیست تا سیصد و شصت و پنج روز نمی تواند اینقدر بزرگ شود!راستی!تو کی وقت کردی!!!؟؟؟توی ذهنم دو دو تا چار تا می کنم تا شاید این همه بزرگی توجیه شود اما...باز این منم که کم میاورم!با خودم کلنجار می روم.کاش بیست سالگی من هم مثل تو باشد!با این همه شولوغی ذهنم دنبال چاره می گردم که روز بیست سالگیم حسرت بیست ساله شدن تو را نخورم!توی ذهنم بزرگ میشوم...بزرگ ِ بزرگ...حالا که بزرگ شده ام می بینم انگار چند ساعت حرف زدن با تو توی کوچه پس کوچه ها ی این شهر مرا بزرگتر کرده تا این همه کتاب و مقاله و هزار چیز دیگر...لا به لای این عددها که گم می شوم یاد تو می افتم!یاد اینکه چقدر خوب است آدمها مثل تو روز تولدشان مهم نباشد برایشان!یاد اینکه تو رقم ها را فراموش کرده ای و شاید اصلا یادت نیاید که شناسنامه ای داری صادره در این روز به تاریخ بیست سال پیش...

حالا دهه ی سوم زندگیت شروع شده!شاد باد و پر بار!

...

...

...

چقدر بی معنا!خواستن روزهای پر بار برای تو حشو است!

 

 

پ ن : هیچ وقت پی نوشت ها را دوست نداشتم.اما شاید تو ترسیده باشی!خواستی اسمش را بگذار ترس .... از من بپرسی شاید بگویم نظر شخصی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط زهرا  | 


مقام معظم  ( ! ) رهبری حضرت ( ! ) آیت الله ( ! ) العظمی ( ! ) خامنه ای :

تخت جمشید نماد ظلم و ستم پادشاهیست

 

چقدر ادمها گاهی احساس بزرگی می کنند!

چقدر گاهی گستاخند که به خود اجازه ی زدن هر حرفی را می دهند! 

نمیفهمم ذوالقرنین قران ما بالاتر است یا کسی که نایب امامی ست که نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط زهرا  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط زهرا  |